تبليغاتX
طبیعت و حیوانات
 
بیایید محبتّمان را با همه مخلوقات خدا تقسیم کنیم،چه انسانها و چه حیوانات.
 

دیگه این روزا وقت نمی کنم حتی کامنتهام رو چک کنم چه برسه که پستی بگذارم.

تحت فشارهای خانواده و درس مشق و اضافه شدن نیازمندان به کمک (گربه ها) وقتم رو پر کردن. دیگر دل و دماغ چند ماه پیش را هم ندارم که هر روز تعداد زیادی بروشور در دستم بود و مناطق مختلف پخش می کردم و با لبخند از مردم دعوت به نجات سیاره و حیوان دوستی و گیاهخواری می کردم.

4 بچه گربه به بچه هایم اضافه شده اند حالا با هم 17 تا می شوند! خودم هم روزی فکر نمی کردم بتوانم شکم 17 گربه را هر روز سیر کنم. متاسفانه طبق معمول با شروع شدن فصل سرد بعضی گربه های ماده زایمان می کنند که مصیبتی بزرگ است. گربه ماده حیات مدرسه دوباره زایمان کرده بود و 2 تا بچه هایش زنده ماندند شیر خوردند و بعد به جلوی مجتمع انتقالشان دادم. مادر گربه خوشگل مجتمع معروف به حسام نیز 3 تا کوچولو به دنیا آورد که یکی از بچه ها به خاطر سرمای شدید و ظلم و بی رحمی مسئولین مجمتع مرد و دوتای دیگر به تلاش من و مادرم شیر خوردند و بزرگ شدند.

نمی دانید چه مصیبتی داشتم ... تمام شیشه های موتورخانه ها را بسته اند که یک وقت زمستان گربه ها نروند و بخوابند من و مادرم به قدری به هیئت مدیره و مدیر ساختمان مراجعه کردیم که یکی از شیشه ها را توانستیم باز کنیم و تعدادی دشکچه و بالش تمیز برای گربه ها گذاشتیم حالا کمی خیالمان راحت تر است .

خوشبختانه با هورمون هایی هم که به ماده گربه ها می دهیم(به راهنمایی و پیشنهاد ژاله عزیزم) گویی جمعیت شان کنترل می شود. من که توانایی عقیم سازی شان را ندارم .

حالا هم خبر از سگ ماده ی بار دار و تشریحش در اطاق عمل می رسد و گویی دنیا بر سرم خراب شده است. ای خدا... نمی دانم چکار باید کنیم نمی دانم چکار با کرد تا قدری حقوق این مخلوقا بی زبان و آزار رعایت شود ... نمیدانم ... و درودی به دامپزشک افشا گر حقیقت که والا ترین دامپزشکی است در این مملکت دیده ایم می فرستم. به خوبی می شناسمش و امیدوارم خداوند پاداش نیکوکاری هایش برای حیوانات رابدهد.

شاید من نیز بتوانم روزی دامپزشکی شوم که قدری جان این حیوانات را نجات دهم.

 

  نوشته شده در  جمعه بیست و نهم آبان 1388ساعت 7:1  توسط آرمین  | 

از هفته های آخر تابستان قرار بود همراه ژاله عزیزم به زندان ارم برویم.قرارمان به آدینه ای که گذشت (10 مهر) افتاد. از تعدای از دوستان نیز دعوت کردیم تا همراه ما به این زندان بیایند که خوب به دلایل گوناگون یا براشون کاری پیش اومد یا حالا نتوستن بیان. قبلاً ژاله جان درباره زندان ارم پستی در وبلاگشان نوشته اند اما هدف از نوشتن این پست ارایه اخبار اسف باری است که وضعیت زندان دو چندان بد تر شده بود است.

هنگامی که وارد زندان شدیم به تابلوهای بسیار خنده دار مثل : (( مراقب طبیعت و حیوانات باشیم)) و یا ((حیوانات خانگی نیز از طبیعت زیبا خستند پس از انها مراقبت کنیم)) برخوردیم!!!

خرس های افسرده و میمون هایی که جیغ می زدند و مردم ها ها ها می خندیدند بسیار آزار دهنده بود. آیا زیست گاه واقعی خرس قهوه ای یا میمون این گونه هستند؟ جمعیت زیادی به زندان ارم آمده بودند و تعدادی بچه های حاشیه از مدرسه شان نیز آمده بودند و گویا مسئولی هم نداشتند. وقتی به قفس تنگ سگهای آپارتمانی(!!!!) رسیدیم به سختی انگشتان خودمان را وارد قفس کردیم تا کمی نوازششان کنیم. سگهای بیچاره نیز استقبال کردند. 3 سگ نگون بخت انجا بودند. یک سگ تریر کرم که موهای ژولیده وحشتناکی که از بیماری و عدم رسیدگی و آراستگی حکایت داشت نظرمان را خیلی جلب کرده بود. آیا واقعاً جای سگ تریر در باغ وحش است؟؟؟ کجای دنیا همچین کاری می کنند؟ چنان از نوازش ما خوشحال بودند که انگار فراموش کردند که سالهاست در قفس زندگی می کنند. تشنه کمی محبت و رسیدگی بودند بعلاوه زندگی در یک خانه. همین... چه انتظار زیادی! به سمت پرشین کت ها حرکت کردیم و دیدیم که 3 گربه افسرده ی بد بخت که حتی آب نوشیدنی و خاک برای دستشویی نداشتند آنجا بودند؟؟؟ چشمانشان قی آورده بود و موهای ژولیده ای داشتند حتی موهای پاهای گربه ی حنایی ریخته بود و طاولهای درشتی زده بود.داشت با تکه غذایی بازی می کرد که از سفتی نمی توانست بخورد. اشک در چشمانمان حلقه زده بود.

به قفس گربه سانان نزدیک شدیم. آه ... سلطان جنگل را دیدیم که حالا همیشه در حال خواب یا نشستن در کنج قفسی است که موزاییک کف آن سفت و کثیف است. یک جفت شیر خواب آلود + یک نر پیر در کنار یازده شیر ماده و قفس بغلی دو شیر نر بودند. این در حالی بود که محیط نسبتاً وسیعی در کنار قفسشان بود اما به علت اینکه مردم از نزدیک شیرها ببینند آنها را دقفسهای تنگ و تاریگ چپانده بودند. به قول ژاله عزیز می خواهم صد سال مردم نبینند. کجاست آن جلال و شکوه سلطان جنگل؟ کجاست آن نعره ها وغرش های تکان دهنده ی جنگل؟ همه و همه به خاطر خودخواهی انسان، دوپا از بین رفته اند.

به سمت دفتر باغ وحش حرکت کردیم .قصد صحبت با مدیر باغ وحش را داشتیم که نبود و با یکی از مسئولین دیگر صحبت کردیم . ژاله از وضعیت بد شیرها و پرشین کت ها گفت و من هم از سگها. او هم اول می خواست جبهه بگیرد که بعد کم آورد و پاسخ همیشگی شان را داد : قرار است باغ وحش به کوهسار انتقال پیدا کند تازه فیل هم از هندوستان در راه است! از دامپزشک باغ وحش سوال کردیم و گفت که دکتر حمیدی هفته ای دو روز می آیند. می خواستم بگویم مشخص است که چقدر هم ماهرانه طبابت می کند. در هر صورت دوباره قول بهبود وضعیت دادند. به سمت قفس گربه های جنگلی و گرگها و روباهها رفتیم. قفس گرگ خای بود. و گربه های جنگلی در قفس کناری چپانده شده بودند که خیلی هم کوچک بود در صورتی که می توانستند در قفس گرگ که خیلی هم بزرگتر بود انتقالشان دهند. به قفس روباه ها که رسیدیم با صحنه ی دردناکی روبرو شدیم. یکی از روباه ها دم نداشتند و گویا آن را کنده بودند. وای خدای من. دوباره به بخش اطلاعات هم مراجعه کردیم و او هم همان حرفا رو زد و قولهایی داد. من گفتم :خوب سگها و پرشین ها رو واگذار کنید. گفت: سگ سفید رو نمی شه ... گفتیم :خوب چرا؟؟؟ گفت صاحبش گذاشته رفته ما هم نمی تونیم واگذار کنیم.

واقعاً چه جواب دندان شکنی بود.

gfhfgyjk

231654546

etgrd

iogtc

dfret

tsdndfh

vcdfk

vdfkgpk

perisan

  نوشته شده در  شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 19:18  توسط آرمین  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM